تبليغاتX
بی کسی


بی کسی

قرارمان فصل انگور /شراب که شدم بیا/ تو جام بیاور/ من جان.......!

خستگی انگار یه آوار بزرگه که رو سر آدم هوار میشه!!!که چند تا بلدوزر میخواد که بیاد این آوارو از روت بر داره

اما چیزی که از تو باقی میمونه دیگه تو نیست یه موجود له و به درد نخور به جا میمونه!!

اصلا دلم نمیخواد آدم غر غرو باشم اما هستتم به مقدار زیاد

اینم یکی از اون چیزایی که آدم دلش میخواد بزنه تو وجود خودش نابودش کنه اما نمیشه چون جزیی از منیت تو شده

یکی دیگه از اون چیزا همین لوس بودنو حساس بودنه که هر چقدر تمرین کنی واسه نابودیش نمیشه

هر چقدر هم که آدمای دوستداشتیت بهت تذکر بدن نمیشه

نه که نخوای نمیشهه نابود نمیشه....دست خودت که نیست ازت جدا نمیشه چسبیده خر گردنتو ولتم نمیکنه

حالا هی بیاد داد سخن بده که سعی کن بزرگ بشی مستقل بشی که بتونی فردا روز از حق خودت و یه خدا برگشته ی دیگه ای دفاع کنی...

نمیشه چون تو بیست ساله اینجوری تربیت شدی و فردا که داره بیست و یه سالت میشه میدونی همین جوری خواهی ماند...

*در مورد سن ما آخر نفهمیدیم میشویم 21 یا 22؟قول مشهور فقهای اهل ذکور قائل به 22 می باشند

اما اجماع فقهای اناث اصل رو بر صحت 21 گذاشته اند...

نظر خودمان هم مبنی بر این میباشد 21 یا 22 که منافاتی  ندارد ما همانیم که بودیم===جمله نغزی تراوشیدم عجب...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:27 توسط ندا| |


اینکه من جوش بزنم اوصولا جز نوادر تاریخ زندگی ام حساب میشود.تا جایی که به ذهنمان رجوع میشود حتی در دوران مقدس بلوغ جسمی هم از این موارد در صورتمان رویت نشد...اما هفته پیش بدون هیچ علت خاصی یک عدد جوش بسیار بزرگ به قاعده یک فندق رو دیواره سمت راست دماقمان!متولد شد...به قدری متورم و قرمزو دردناک بود که شانه هایمان زیر تحملش خم شد!!یعنی این هفته همه جا نیم رخ وامیستادم اینقد تابلو و برای من غیر عادی بود حضورش!!بس که هیچ کرم پودر و پنککی از عهده مخفی کردنش بر نیامد

خلاصه بعد از مشورت فراوان با پیشنهاد خواهر لاله داروی ضد جوش ایشان را استعمال کردیم شب...صبح بعد از مشاهده بهبود اوضاع برای تسریع در روند بهبودی تا هنگام خسبیدن به کررات از این داروو استفاده کردیم که به شدت صورتمان را سوز ناک کرده بود و مارا یاد آتش جهندم انداخت!!

خلاصه صبح که بیدار شدیم و چشممان در آینه روشویی به خودمان افتاد.....................چشمتان روز بد نبیند

از آن جوش متورم به قاعده 1 سانت در 1 سانت جای سوختگی مانده!!!!!!!!گویا خواهر لاله ذکر نکردن که این دارووو به شدت اسیدی بوده و خود طبیب تجویز کننده توصیه کردن هر یک روز در میان آن هم به قدر توک انگشت به کل صورت بمال...ای وای که من از صبح نصف قوطی را به دماق عزیزم مالاندم!!!!!

اکنون که در حال نگارشم از آن جوش خبری نیست اما مصبیتی عظیم تر بر سرمان فرود آمده از دور انگار کن که کبوتر روی دماقمان   بلههههه!!

اینکه جای سوختگی میرود آیا ؟و کی میرود آیا؟و پماد سوختگی استعمال شود آیا کل مغز ک.چکمان را به خودش اختصاص داده تا جایی که حواسی برای درس خواندن آن در فرجه برایمان باقی نمانده!!

باشد که آثار سوختگی زایل گردد و زین پس هر کس از صافی و شفافیت و عدم لزوم استفاده لوازم پیرایش برایمان داد سخن گفت میرویم در دهانش را گل میگیرم تا دیگر از این مصبیت ها بر سرمان نایل نگردد!!

حمد سپاس خدارا که به ما صبر و شکبیایی عطا کنند.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:56 توسط ندا| |

 

 

نخستین روزهای پاییز ما:

ـما داریم جایی زندگی میکنیم که برای گرفتن حقت باید آپاچی بازی در بیاری وگرنه ملت فکر میکنن تو احمقی!!!

مردک خیابون یه طرفه رو خلاف اومده بعد با اون کامیونش زده شیشه ماشین ما رو پیاده کرده بعد با یه هیجانی هم میگه : برو برو هیچی نشده!!!

نمیدونم گوشامو از زیر روسری دراز دید یا دمم از پنجره بیرون بود؟!! زدم کنار دیدم بلهههه...برو هیچی نشده یعنی شیشه خورد شده و بدنه له شده...!!!

تازه پرو پرو میگه تقصیر تو بوده!!چرا چون فک کرده من دخترم میتونه به من زور بگه!! تازه صد جور دروغ هم میگه...

بماند که ما به تنهایی نتونستیم حقمان را بگیریم و وقتی امدادهای غیبی وظاهری از جانب پدر و عموهایمان رسید تازه مردک اعتراف کرد که بلهه...این گه را من تناول کردم!!!

ـمهم نیست چقدر خسارت دید ماشین ..مهم نیست که کارم عقب افتاد...مهم اینه که همه میخوان سرت کلاه بذارن...مهم اینه که مردک فکر کرده میتونه ضعیف کشی کنه چون من زنم!!!

 

ـوقایع مهم بعدی هم این میباشد که دانشگاه هم ما را بله ...!هر روز باید بریم یه سر به این سایت بنزینی بزنیم که مبادا کلاسی از ما را حذف نموده باشند!! میترسم کلا مارا از صحنه هستی حذف بنمونن با این اقدامات متفکرانشون!!

ـحق نه دادنیه نه گرفتنی...چون کلا حقی وجود ندارد و ایضا عدالتی...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 8:31 توسط ندا| |

 

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شبهای مهتابی می خوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقت های بیتابی میخوام

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم تو آسمونو تاب بدم

مثل یک دسته گل اقاقیا

دلم و باز میکنه بیا بیا

تو می ری پشت علف ها گم میشی

من میمونمو گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زار دل من!!

 

 

ـخیلی خیلی اینو دوس میداریم...ما رو یاد آرزو های بر باد رفته و نرفته مون میندازه!!!

 

ـاین که دوستای قدیمم اومدنو منو خوندن خیلی شادم کرد...مرسی واسه حس خوبی که دادین بهم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 13:2 توسط ندا| |

 

 

 

من دوباره مینویسم...حتی اگه هیچکس نخونه!!!

ـمن نمیدونم چه صیغه ایه هر سال اخر شهریور من دچار افسردگی میشم...احتمالا اسمش میشه افسردگی قبل از دانشگاه یا افسردگی بعد از تعطیلات..یاهر دو!!!

الانم از نیمه ماه این حس به درد نخور بودن یا نبودن این خزعبلات مدام تو سرم میچرخه!!!

مشکل اینه که هیچ کمکی از دست خودم بر نمیاد باید دوره اش بگذره...جالبه تو این مدت حتی تو شادترین وضعیت من غمگینم

همه هم این اوقات مزخرف منو میفهممن و کلا از این حالمو میفهمن و به هیچ نقطه از بدنشونم نیست بدم میاد!!!!!!!!!

ـالان مهم اینه که من دوباره مینوسم...البته این تصمیم بعد از این گرفته شد که میخواستم وب رو حذف کنم بعد ارشیو خوندم حیف از استعدادم اومدو بیخیال حذف شدم

دوباره شروع میکنم اما بهترررررررررررررررررررر

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 10:49 توسط ندا| |

 

 

آقای خدا من خسته ام

خسته ام .....

من دلم یه چیزی می خواد

دلم یه کسی رو می خواد

برای همه ی زمان ها

همه ی مکان ها

من دلم یه کسی رو می خواد

که همه کسم باشه

واسه همه ی بی کسی هام

دلم یه کسی رو می خواد

که با دیدنش دلم هری پایین بریزه

که با دیدنم هزار بار خوشتر بشه

که داشتنش ... داشتنم واسش همه چیز باشه

دلم یه کسی رو می خواد

واسه فدا کردنه جانم هزار بار برایش

کاش یه کسی پیدا بشه

بین این همه ناکس

دلم یه کس از بین این همه ناکس می خواد...............

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:52 توسط ندا| |

 

 

 

خدا جونم اینو فقط واسه تو می نویسم :

واسه همیشه بودنت....حتی اگه اون جوری که من می خوام نباشی

تنها بودنت خوبه....

مدام فک می کنم اگه تو نبودی من کجا شانه های دلتنگیمو تکون می دادم؟

وقت گریه کردن  سرمو رو شونه های  کی می گذاشتموو غصه هامو سبک میکردم؟

خدا وقتایی که میآی دستمو می گیری بلندم می کنی

فک می کنم غیر تو کی میتونست اینکارو کنه؟

خدا وقتی دارم از غصه میمیرم وقتی هیچ هم صدایی ندارم

اسم کی رو جز تو صدا کنم ؟

خدا اگه تو نبودی چه چیزا که نمیشد اگه حس بودنه تو نبود.........

خدا مرسی که هستی

مرسی که همیشه هستی

مرسی که من هستم

نه اونجوری که تو می خوای

نه اونجوری که حتی خودم می خوام

اونجوری که میتونم هستم!!!!

خدا مرسی بابت داده و نداده ات........

خدا میدونم همیشه نگام می کنی

نگاهتو ازم بگیری

نابود میشم

پودر میشم

نیست میشم

نگام کن

بیشتر از همیشه محتاج نگاهتم

حتی واسه خواسته های کوچولوم

که از هیچ کی جز نمیتونم بخوام

مواظبم باش

من فقط تو رو دارم

دوستتت دارم

بابت دیدن ۲۰ سالگی ام

من ۲۰ شدم

ازت می خوام همیشه ۲۰ بمونم تو زندگیم

مرسیییییییییییییییی

روی ماهتو می بوسم خدای دنیای کوچک من

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 18:58 توسط ندا| |

 

 

این که دارم یاد میگیرم هر آدم بیخودی رو تو زندگیم راه نده عالیه...

تازه دارم اونایی که بیخودن ولی تو زندگیم بودنو هم بیرون می کنم

این از همه بهتره

که هر خری که معلوم نیست از کدوم ده کوره  پاشو اومده

از گلیمش بیشتر نره.........اگه بره پاشو قلم می کنم

امروز این کارو کردم خیلی هم خوشحالم بابتش.........

فقط خدا کمکم کن نذار اونی که نمی خوام بشه

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 14:48 توسط ندا| |

 

 میگن هر شروعی یه پایانی داره ...هر آغازی یه سرانجامی داره!!! 

من اما از تموم شدن می ترسم ... تموم شدنه هر چیزی برام وحشت ناکه.....

 

 

 

 

 

وقتی بابامو دیدم که با یه عالمه لوحه تقدیر اومد یه بغض گنده اومد تو گلوم ...انگار تو اون چند تا لوح 30 سال عمرشو نشون می داد!!! لوح ها بهم دهن کجی می کردن  انگار میگفتن بابا داره پیر میشه ...جوونیشس رفت دیگه  نمیتونی هر کاره ناممکنی رو براش ممکن بدونی !!

 

حس  می کنم بابا اون بت قدرتم داره ترک بر می داره ....دلم میگیره از این حس بد حسه رو به تموم شدنش  !!!

 

بابا بزرگم حالش خوب نیست ...بابا بزرگه اخمالوی بچه گی های من  رو به زواله ... خودشم میدونه ... بابا بزرگه شده مثه یه بچه زود بغضش میگیره و می ترکه ...بابابزگه بد اخلاق که بچه گیام می ترسیدم ازش الان از مهربونی مهربون تره... وقتی بغلش می کتم ماچش میکنم تو چشماش میبینم که از ضعفه پیریش در مقایسه با قدرته جوونی من دلش می گیره ..بغض میکنه ....از اون مرد دیکتاتور یه پیره مرده نحیف و نازک دل باقی مونده!!!!!

 

من این روزا همه اینا  رو می بینمو دلم از تموم شدنه همشون دلم میگیره...

 اما از دسته من هیچکاری بر نمیآد ....نمیتونم جلوی هیچکدوم از این تموم شدنا رو بگیرم!!!!!

فقط بغض میکنم..... بغض می کنم...گاهی هم گریه!!!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:36 توسط ندا| |

عید و امسال عیدی ندارم گذاشتی عزیزم من بی قرارم

 

عید و امسال تنهای تنهام

گذاشتی رفتی عزیزم

من تو رو می خوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه

گریم می گیره با هر بهونه

.....

 

_ خوب نمی دونم چرا دم عیدی این شعر اومد تو سرم...هر جوری هم بخوام حساب کنم این آهنگ پارسال خیلی مناسبتی تر بود تا الان.....

عید اومده عید اومده بهاره

شادی رو به خونمون میاره

عید اومده عید اومده هر چی از خدا بخوایم

برات هدیه بیاره .....

این بهتر شد نه

 

_ الان یاده یه چی افتادم گفتنش هیچ ربطی ه این روزا نداره:

یه غروبه دلگیر 5 شنبه از اونایی که از صبح که پاشدی الکی گفتی و خندیدی و شاد بودی.... تو اتوبوس نشسته بودم و تکیه داده بودم به پنجره ... هنس هم تو گوشم بود ... یهو به خودم گفتم ندا!!! تو اینجا چیکار می کنی؟اینجا جای تو نیست !! به کتابای تو دستمو نگاه کردم با تردید هی فکر کردم یعنی اینا ماله منه ؟؟؟؟؟؟؟؟

ذهنم پر از رویا شد ... من شاگرد اول با قاطیت گفتم می خوام انسانی بخونم!!! ته ذهنم این بود که ادبیات  یا تاریخ و دوس دارم اما... بابا گفت فقط حقوق ... گفتم باشه ... تو دلم گفتم نه ....

حالا بعد 4 سال می بینم من ... منی که عشقم ادبیات و تاریخ بود....حتی تو انتخاب رشته ام نتونستم اینا روبذارم!

مثلا قانع شدم مثلا شرایط رو قبول کردم مثلا دیگه به کنکور فکر نمی کنم اما ....

ار خیابون انقلاب متنفرم ... وقتی واسه خرید کتاب می رم ناگزیر... چشمامو می بندم اون سمت خیابونو نبینم ...

فرار می کنم از همه رویا های 4 ساله ام....

بعد فکر کردم هر جا هستم باید موفق باشم اما ... نیستم .می دونم وکیل خوبی نمی شم ... اصلا نمی شم !

درس می خونم معدل خوب می گیرم  بابا و مامان ذوق می کننولی من....انگار تو چاه فریاد زدم

خسته می شم از همه ی خستگی ها!!!!!!!!!

 

 

 

_جلالو منو دعوت کرد به بازی:

 

بهترین روز سال 88:بهتر داشتم نه بهترین واسه همین به طور خاص یادم نیست.

بهترین سفر سال 88: سفر هم زیاد رفتم امسال اما بهترین  یه سفره یه روزه اطراف تهران که انگار از کل دنیا دور بودم!

بهترین غذایی که خوردم: بعد کنکور با دوستام رفتیم امامزاده صالح بعدشم ناهار خوردیم خیلی خوب بود

بهترین هدیه تو سال 88:کادوی تولدم

بهترین دوستا تو سال 88:فاطمه. زهرا. آزاده. سحر

بهترین فیلمی که دیدم:امسال زیاد فیلم دیدم اما خوباش: استرالیا.در باره الی. جک خوش شانس. غریزه اصلی 1 و 2 . اگر فقط... .زن زیبا ( جلال یورو تیپ رو پارسال دیدم خیلی جالب بود) امریکن پای و...

بهترین کتابی که خوندم: 4 جلد از کلیدر ( دولت آبادی) زن زیادی  مدری مدرسه ( آل احمد)...

 

 

_فک کنم همین سوالا بود دیگه

_یه عالمه آرزوی خوب دارم سال خوبی باشه

همراه با سلامتی و سر بلندی ایران عزیزمون

همینا تا بعد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 15:14 توسط ندا| |

 

 

 

من فقط عاشق اینم حرف قلب تو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای ت. بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیم رو بذارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام

بشینم یه گوشه ی دنج مو های تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

من فقط عاشق اینم ....

 

 

_ خیلی خیلی این آهنگ دوست داشتنیه اینقدر که دوس دارم سیاوش اینو فقط باسه من بخونه !!!!

 ( سیاوش ایهام داره )

خدایا این چه آهنگیه که در دوران بی عشقیه مطلق در ذهن مانور میده؟

 

_ احساس فراموش شدگی مضمن  دارم ...!!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 11:33 توسط ندا| |

 

 

 

 

نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

ناگهان چه زود دیر می شود!!!!!

 

 

مثل یه چشم بهم زدن ... یه لحظه... اونقدر کوتاه که انگار از اول نبوده!

 

 

 

اونقدر ناگهانی بود که من یه روز کامل تو شوک بودم .. بعد که درکش کردم دیدم من با همه ی عقایدم درباره اینکه مرگ حقه و ....باز باز تو حق بودنش شک کردم

مرگ مغزی یه کاووس بود تو شبای زمستونی ما..

از 19 بهمن تا همین امروز ده روز نه فقط شوهر عمه ام که هممون تو کما بودیم

خیلی بد بود .... سخت بود....

برا منی که مرگ  رو فقط با فوت عمو ها عمه های 100 ساله ی بابام درک کرده بودم .. خیلی سخت بود

مرگ تدریجی کسی که دختراش هم بازی هام بودنو درک کنم...

همش می پرسیدیم  چرااین اتفاق افتاد؟

بعد مرگش تازه به این نتیجه رسیدیم که این تو کما رفتن هم حکمت خدا بود

دختراش می گفتن که که اگه بابا همون روز می رفت ما هم با هاش می مردیم!

 

و امروز درست یک ساله که گذشته ... زندگی ادامه داره ... فقط وقتی همه دور هم جمع می شیم یه جای خالی هست هم تو ذهنمون هم  کنارمون!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 11:59 توسط ندا| |

قبلنا یعنی حدودا ۲ ۳ سال پیش از اول بهمن که می شد منتظر ۲۲ بودم دلیلشم نمی دونم چی بود شاید اینکه مدرسه ها تعطیل بودن یا... ولی امسال نمی دونم چرا دلم نمی خواد ۲۲بشه!! بازم نمی دونم چرا

از همون قبلنا شاید ۳ ۴ سال پیش هر سال می گفتم امسال دیگه می رم راه پیمایی هر بار نشد ولی پارسال واقعا می خواستم برم که یه اتفاق بد افتاد که بعدا می توضیحمش... به خودم کفتم عیب نداره سال دیگه می رم ... ولی  امسال...

میدونم که دیگه هیچ ۲۲ بهمنی نیست که منه بخوام برم راهپیمایی ... می دونم که دیگه نمی رم واسه همین حتی به خودم وعده ی سال دیگه رو نمی دم!!!!

                                ***

این که سیاست مداران سیاست میارن تو کف جامعه نتیجه اس این می شه که همه با کمترین اطلاعات می شیم سیاسی... کاش سیاست بر می گشت دست صاحبای اصلیش!!!!!!!!

                            ***

امتحانات ما که تموم شده انتخاب واحد هم کردیم ترم جدید هم شروع شده اما هنوز نمره ی ۲تا از درسامون نیومده به این می گن" دیسیپلین"

برای انتخاب واحد هم که اشک در چشمانمان حلقه زد و آخرش هر چی واحده آشعالی بود رسید به ما ......

                         ****

خوب تعطیلات خوبی داشته می باشیم همراه با کسالت!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 15:13 توسط ندا| |

 

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شب های قشنگ دی مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر مهتابی شد

 

 

… و دیروز من به دنیا اومدم

تولدم مبارک !

تا یه سنی تولد فقط معنی کادو گرفتنو می رسونه و فقط واسه اینه که تو اون روز خوشحالی…ولی   از یه جایی به بعد جایی که من الانم  این معنی رو از دست می ده

دیگه تولد می شه شمردن روزای باقی مونده واسه کارای نکرده   غصه ی روزای گذشته واسه فرصت های از دست داده…دیگه این که از مامانت کادو بگیری خیلی شادت نمی کنه اما اگه یه کسی که خیلی وقته ازش بی خبری پیامک بده انگار دنیا ماله تو شده

و دیروز انگار دنیا مال من بود !

 

 

***

و من دیگه  به اون یه نفر فکر نمی کنم … یا آدما خیلی  کوچیکن و ضعیف یامن  توقع ام از آدما به خاطر آدم بودنشون زیاده… جمله ام رو عوض می کنم … انسانا خیلی کوچیک و حقیرن !

 

 

یه مشکلی پیش اومده که من وقتی میام وب دوستان نمی تونم نظر بدم  اعصابم خورده… اگه منو خوندید ببشخیدم کامنت نمی دم اما مطوئن باشبد می خونمتون!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:35 توسط ندا| |

 

داشتم فکر می کردم چی می شد خدا اون چیزایی رو فقط جلو پامون می ذاشت که به صلاحمونه؟ فقط اون کسی رو دوست بداریم که دوسمون می دارن؟ فقط به کسایی فکر کنیم که بفکرمونن؟واقعا چی می شد اگه این جوری بود؟!!!

من هنوز از اون یه نفر خوشم می آد اما این که از چیش؟ سوالی که خیلی بهش فکر کردم هنوز جواب قاطع واسش ندارم ولی یکی از دلایلی که باعث شد توجه امو جذب کنه این راحتی و بی تکلف بودن تو رفتارشه و.... نمی دونم دیگه چی چون نه خوشگله نه خوش هیکله نه خوش تیپه نه پولداره و .... شاید اگه همه ی اینا بود من خوشم نمی آمد ازش!!!

این جمله ی خوش آمدن فقط همون معنی خودشو می رسونه . گفتم که یه هو نگید ندا بیجنبه بازی در آوورد سریع عاشق شد و این حرفا....! این وصله ها به من نمی چسبه

 

*********

چند روزه دارم می فکرم که این 5 خصوصیتی که از ما طلب شد چیه ؟ نتیجه این شد:

1_دروغ گوی خوبی نیستم اما شنونده ی خوبی واسه دروغای دیگرانم.

2_ خیلی زود خوشحال می شم از یه اتفاقی هم خیلی زود ناراحت!

3_اگه از چیزی ناراحت بشم وقتی می خوام از خودم دفاع کنم بغض نمی زاره بحرفم از این حالت متنفرم

4_از شدت منطقی بودن بی منطقم

5_به هیچ چیز به اندازه ی اخلاق پایبند نیستم و کلا خیلی سخت قانع می شم .

 

و این طوری ست که به خودمان عشق می ورزیم در حده افراط

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 16:40 توسط ندا| |

 

 

 

....و این شد

 به عزای حسین اهانت کردند

به دبکه و پای کوبی پرداختند

قوم لوط دو باره به خیابان ها یورش کردند

 میمون ها کف زدند

و عروسک ها ی خیمه شب بازی آتیش زدند

صداقت سبز علوی را به سرخی شمر آلودند

این بود عدالت وعده داده شده آزادیه طغیان کرده...

 

*********

 

دلم گرفت ...برای اولین بار عاشورا بود... من زانوی غم بغل گرفته گوشه خونه دلم واسه عزای حسین پر پر می زدم

صدای جیغ و فریاد و گاز اشک آور...

بسیجی کتک خورده با خون های به ریش چسبیده

سر بند های سبز به خون آغشته

این بود عاشورای امسال من!

 

 

****

 

 

یادم باشه تو روز وعده داده شده (یوم القیامت) یقه ی همه ی اونایی که با حسین (ع) و عاشورای من این کارو کردن بگیرم!

یادم باشه از خمینی بزرگ(ره) بپرسم این بود بسیجی که افتخارت بود ؟!

یادم باشه ازش بپرسم وقتی روحت تو آسمونا پرواز می کرد

وقتی عزاداراتو می دیدی

وقتی مرد سبز گفت: وای پدر ما رفت!!!

اون لحظه خندت نگرفت!

حتما اینو هم می پرسم اگه تو بودی طرف کیا بودی ؟که اینا می گن :

اگر خمینی هم بود / شک نکنید با ما بود.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یادم باشه از مطهری ها از شریعتی ها از طالقانی و بهشتی و ........... حلالیت بگیرم واسه گندی که هم نسل هلی من به تعالیمشون زدند

یادم باشه از مدرس بپرسم هنوز هم معتقدی که:

سیاست ما عین دیانت ماست . دیانت ما عین سیاست ماست!

یادم باشه...

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:0 توسط ندا| |

 

 

 

 

ای وای ... ای وای

انگار بد بختی با همه ی ابعادش رو سرت آوار شه...

انگار ی یکی ابراهیم شه بیاد بت تو رو بشکونه...

انگارتو خواب رویا ببینی یکی بیاد آب سرد بپاشه روت...

انگار یکی بیاد بزنه سیلی بزنه بهت اما گریه هم نتونی بکنی... 

انگار یکی هی می گفت آماده ی گریه باش...

الان ۳ ساعته با یه بغض گنده دارم دستو پنجه نرم می کنم...

 

***

گه رو که هم بزنی بوش بیشتر می شه....من چرا هی دارم واسه خودم دیکته می گم؟؟؟؟

کی بود می گفت : طوفانی آمد در مزرعه ی بدنه من !!!!!!!!!؟؟؟؟؟

کاش از حرفام فقط منظورمو بفهمید!! 

****

و من امروز تا حدودی از یک نفر خوشم می آید

اما اون حرفای بالا ربطی به این نداره

این روزا من هی عاشق می شم هی فارغ می شم

خودمم هم قاطی کردم

***

به شدت نیاز دارم یکی  هی نازم کنه... لوسم کنه.... بغلم کنه.... بوسم کنه...

کلا از این کارا دیگه...

خیلی خیلی خیلی دعا می خوام اونم تو این روزا

محرم هم اومد گر چه خیلی وقته بوش می اومد.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 2:51 توسط ندا| |

 

 

دلم می خواد داد بزنم

حالم داره بههم می خوره

چرا؟

باز در به تخته خورد این اینترنت قاطی کرده

اه ه ه ه

یکی نیست بگه چرا مسائلو باهم قاطی می کنید

حالم داره بهم می خوره از هر چی رنگ سبزه

از هر چی کلمه ی آزادیه

از عدالتی که نیست

هی دارم فکر می کنم تو این روزا کو اون موعودی که وعده شو دادن

اگه الان وقتش نیست پس... بد تر از این هم میشه

منتظریم...

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:49 توسط ندا| |

 

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سر ها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

....

مسیحای جوانمرد من !

 ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد ست... آی.

دمت گرم و سر خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

....

هوا دلگیر... درها بسته.. سر ها در گریبان ... دست ها پنهان

نفس ها ابر .. دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلود مهر وماه

زمستان است

 

                             مهدی اخوان ثالث

 

_ چون این شعر خیلی طولانی بود من نکاتی اصلی شو نوشتم

بعدا نگین شعر اخوانو داغون کردی( با شما هستم یاسر خان)!

دلیل نوشتن این شعر هم تنها سر مای این روزاست تنها چیزی هم که گرمم می کنه زمزمه ی این شعر هست

 اومدن اولین برف هم مبارک .

 

_و بالاخره ما این درباره ی الی.. را دیدیم و بسیار مشعوف شدیم و دلمان برای یه مسافرت گروهی لک زد

 

نا گفته نمانه که خواهران و دختران عم  اینجانب در اقدامی خود جوش و کاملا مجردی هفته ی ماضی به آن دیار هجرت نمودند و از بردن بنده استنکاف نمودن اما در این راستا کوتاهی این جانب در اصرار به همراهی بی تاثیر نبود ( این ادبیات گفتاری تحت تاثیر تحصیل در رشته ی حقوق است و من دارم از الان تمرین می کنم اینجوری بحرفم)  یعنی اون موقعه دلم زیاد نمی خواست برم اما از دیروز که این الی رو دیدم خیلی هوس شمال کردم

 

و اما خود الی کل معنای فیلم حول محور این  جمله :" یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایان است"  می چرخید

البته از نظر من . جند وقتی بود فیلم خوب ندیده بودم فیلم خونم اومده بود پایین... موقی هم که رو پرده بود هر وقت از کنار سینما رد می شدم به خودم می گفتم : لعنت بر شیطون چشمتو درویش کن و با این جملات بر نفسم پیروز شدم ... خوب من از سینما و کلا جمعی فیلم دیدن بدم می آد ! اون جوری اصلا از دیدنش لذت نمی بردم.

 

_ فردا شب به یک میهمانیه عظیم الجثه دعوتیم از اونایی که من متنفرم از اون آدمایی که با همه چی کار دارن مخصوصا وقتی موضوع جدید دارن مث این که : ندا دانشگاه خوبه؟ دوس نداشتی سراسری بری؟ شهریه ات چنده؟ می خوندی واسه سال بعد؟؟؟؟؟؟؟؟! درسا سخته؟ ... و مسخره تر از همه پسراتو چطورن آدم حسابین؟ یکی نیست بگه به تو چه؟!!!!!!!!

این موقعه با از اول که وارد می شی بدون لبخند سلام کنی و از گوشه چشم همه رو نگاه کنی اکه یه هنس وری هم بذاری بهتره و یاد بگیری که برات مهم نباشه بعدا بگن این چرا ناراحت بود حتما مشکل عشقی داره  یا چفدر دختره بی ادب

می ذارم هر کی هر چی می خواد بگه مهم نیست!

 

 

 

_عید لبیک گفتن به علی مبارک

تا حالا فکر نکرده بودم به این که به فاصلی 10 روز با وقوع دو حماسه ی دینی اول به خدا بعد به محمد(ص)و

 علی (ع) لبیک می گیم .

 

 

 

تا بعد

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:12 توسط ندا| |

 

 

پارسال... همین موقع هابود ... اعلام کردند اسم نویسی واسه عمره دانش آموزی..... انگار یه چیزی تو دلم تکون خورد .... اسممو نوشتم ... عید غدیر قرعه کشی کردن.... تو مدرسه جشن بود ... برگه های کوچیک. گرفتن جلوی معلم ها که 5 تا اسم بر دارن... دست من تو دستای فاطمه بود دست نیلوفرم رو دست جفتمون ... تو دلم فقط خدا رو تکرار می کردم...مردم تا اسم 4 نفرو خوندن من نبودم... نا امیدی با یه بغض گنده تو گلوم بود... سرمو پایین بود فقط انگشتای یخ زدمو می دیدم ...گفتن نفره آخر: ندا...تا فامیلیمو از دهنش بشنوم مردمو زنده شدم ...

احساس می کردم این من نستم که اسمشو بلند خوندن ...برگشتم نیلو  و فاطمه که با ذوق نگاهم می کردن رو نگاه کردم ...اما نمی دیم از پشت پرده ی اشک... اشکام می اومد من فقط سرمو گرفتم بالا گفتم : خدا مرسی مرسی

هی می گفتم فاطی خدا منو صدا زد ... من شنیدمش!!!

 

                                          ***

از اون روزا فقط حال خوش اون جشن برام موند و خاطره شد .. عمره ی من شد همون شنیدن اسمم و اشکای پی در پی ام....

نشد... نرفتم....انگار واسه رفتن فقط دعوت  و صدای خدا مهم نبود... خیلی فاکتورا می خواست که من نداشتم ونمی خوام که داشته باشم.... نمی دونم اسمش چیه ... تبعیض یا...بعدا در جواب اطرافیان فقط تونستم عوامانه بگم "قسمت نبود"

وای بر ما که قسمتمون رو کسایی مثل همون متولیه حج و زیارت آموزش پروش بنویسن!

 

 

                                       ***

 

امروز هم روزه ام مثل پارسال...داشتم مستند شکبه 4 که سفر نامه ی حج چند خارجی رو نشون می داد می دیدم....نا خ.د آگاه یاد پارسال افتادم.... از خودم بدم اومد که چرا نتونستم من اونجا باشم... یه حس سرزنش!

 

 

                                  ***

 

روز بندگی ابراهیم و اسماییل مبارک

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:7 توسط ندا| |

Design By : Night Melody